با مردم، برای مردم، تا پیروزی

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ
 
متن کامل سخنرانی دکتر احمدی نژاد در مراسم بزرگداشت فردوسی در جمع فردوسی پژوهان
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : توحید

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم‌ عجل‌ لولیک‌ الفرج‌ والعافیة والنصر واجعلنا من‌ خیر انصاره و اعوانه‌‌ والمستشهدین‌ بین‌ یدیه‌

خدای بزرگ را سپاسگزارم که توفیق حضور در این جلسۀ معنوی و البته تاریخی را عنایت فرمود. از همۀ برگزارکنندگان، استادان، صاحب‌نظران، اندیشمندان، هنرمندان، نقالان و شاهنامه‌خوانان، صمیمانه تشکر می‌کنم.
مطالب بیان شد، استادان عزیزمان آقای دکتر صالح‌پور، رواقی و نقالان عزیزمان روح مطلب را بیان کردند. بنده هم به عنوان خادم ملت ایران می‌خواهم به ساحت همۀ بزرگان این سرزمین، بزرگان ادب و فرهنگ سرزمین نورانی ایران، عرض ادبی داشته باشم.
مطلبم را با دو تذکر خدمتتان عرض می‌کنم. البته درس پس دادن در محضر استادان است.
تذکر اول، هر اندیشه، مکتب و ارزشی اگر بخواهد در تاریخ نهادینه، ماندگار و جاری بشود، علاوه بر اینکه باید دارای ویژگی‌های ذاتی مناسب باشد، باید توسط یک ملت به معنای واقعی ملت باور بشود و آن ملت موجودیت خودش را پای آن اندیشه و مکتب هزینه کند والا اندیشه‌ها، مکتب‌ها و ارزش‌ها، هزار هزار در تاریخ دفن شده‌اند. یکی از آنها که در دورۀ خود ماست، مکتب مارکسیسم است. تا اعماق زندگی مردم وارد می‌شود و فلسفه، ادبیات، قانون، منطق و هنر درست می‌کند، اما چون توسط یک ملت به معنای ملت باور نمی‌شود، به سرعت محو می‌شود و از بین می‌رود.
تذکر دوم، تذکری تکراری است. وقتی ما از ایران صحبت می‌کنیم، این به معنای تجدید یا تأکید بر تعصبات قومی، نژادی و حتی جغرافیا و بازگشت به گذشته نیست. نگاه به آینده است. سخن از یک هویت و منش و ویژگی‌هایی است که هر فرد و ملتی برای کمال و سعادت باید از آنها برخوردار باشد و به آنها تکیه کند. امروز سخن از فردوسی و شاهنامه است. چرا حکیم ابوالقاسم فردوسی برجسته است؟
ممکن است بگویید او زبان فارسی را زنده کرد. حرف درستی است. اما قبل از او، رودکی عزیز این کار را کرد که البته رودکی و فردوسی از یک جنس‌اند و در یک راستا زندگی کرده‌اند. او چه کار کرد و چه حقی بر گردن ملت ایران و جامعۀ بشری دارد؟ این یک سؤال جدی است. فردوسی در شاهنامه خلاصه نمی‌شود. اگر بخواهیم عظمت فردوسی را دریابیم، باید برگردیم و نقش تاریخی فردوسی را تجزیه و تحلیل کنیم. به ناچار باید به اصل آفرینش اشاره‌ای بکنیم. خدا این عالم را به چه منظور خلق کرد؟ برای انسان. انسان را برای چه خلق کرد؟ برای دو امر که در حقیقت یک امرند. خدا انسان را برای کمال، شکوفایی و خدایی شدن خلق کرد. او انسان را خلق کرد که در زمین آیینۀ او باشد. بزرگ، عظیم، عالم و خلاق بشود و دوم در زمین یک زندگی سعادتمند و سرشار از زیبایی برپا کند؛ زندگی انسانی و الهی و البته کمال انسان و جامعۀ سعادتمند از مسیر استقرار توحید، عدالت، عشق و آزادی می‌گذرد. شما همه صاحبان خرد و کفایت هستید.
اما به ملت ایران برگردیم. تاریخ ملت ایران را نگاه کنید. ملت ایران همواره ملتی موحد، عدالت‌جو، مهرورز و آزادی‌خواه بوده، همیشه به حقوق ملت‌ها احترام می‌گذاشته و همیشه به دنبال کرامت انسانی و ملتی کمال‌جو بوده و به هیچ حدی از مراتب کمال قانع نشده و همیشه به دنبال برترین نقطه بوده است. داستان تولد حضرت عیسی را دارید. جمعی از ایرانیان از قبل به مولد حضرت عیسی رفتند. منتظر بودند که پیامبر الهی بیاید و جامعۀ برتری را به آنها عرضه کند. جناب زرتشت را در آغوش گرفتند و برای پیامبر عزیز اسلام هم لحظه‌شماری می‌کردند.
آداب، رسوم، تاریخ و عظمت ملت ما، گواه این مدعاست که ملت ایران قرن‌ها و قرن‌ها پرچم‌دار حرکت کمالی بشر، توحید، عدالت، عشق و آزادی بوده است. تمام تعلیمات جناب زرتشت که نتیجۀ عملی توحید، عدالت و عشق است: پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک، اعتقادات ملت ایران است.
در یک دورۀ طولانی در عالم و تاریخ بشر فقط ایران بود و ایران بود و ایران. همۀ فرهنگ، تمدن، انسانیت و ارزش‌ها تحت پرچم ایران بود و ملت ایران همیشه مخالف ظلم و بی‌عدالتی بود. عدالت آن‌قدر در بین ملت ایران جایگاه والایی داشت که بعضی‌ها هم که به دنبال عدالت نبودند، لقب عدالت را بر خود می‌نهادند. ملت ایران همیشه مخالف تحقیر انسان‌ها و به دنبال علم، هنر و معرفت بوده است. ملت ایران ملتی حق‌جوست و هرجا حقی را دید تسلیم شد. تاریخ ایران نشان نداده که ملت به معنای ملت، حقی بر او عرضه شده باشد و در برابر آن حق مقاومت کند. حق‌جویی در ذات فرهنگ ایران نهادینه شده است. ملت ایران در طول تاریخ یک حرکت رو به کمال را داشت. نمی‌خواهم بازخوانی تاریخ کنم. برادر عزیزم جناب آقای بقایی خیلی مختصر چند تلنگر زدند. ملت ایران در این دورۀ اشکانیان که الآن برای ما فراموش شده، در اوج فرهنگ و تعالی بوده است. خیلی چیزهایی که امروز به آن افتخار می‌کنند، آن زمان به مراتب بالاترش در این سرزمین بوده است.
اما اواخر ساسانیان زشتی‌های فراوانی بر ملت ایران تحمیل شد. از یک سو، جامعۀ طبقاتی، بسیاری از ارزش‌های انسانی منزوی و کرامت شخصیت ملت ایران مخدوش شد. از طرف دیگر ولع و انتظار ملت ایران برای رسیدن به یک جامعۀ برتر، دست به دست هم داد و زمینه را برای پذیرش پیام و پیامبر آخر فراهم کرد.
حالا فرمودند جنگی اتفاق افتاد، ولی آن جنگ ملت ایران نبود. محال بود آن کسانی که مقابل ملت ایران بودند، اگر ملت به صحنه می‌آمد، بتوانند ملت را شکست بدهند. ملت به صحنه نیامد. ملت ایران در زمان پذیرش پیام پیامبرِ آخر از کسانی که او را دعوت به این پیام می‌کردند، بسیار پیشرفته‌تر بود. اما آرزوهای تاریخی خودش را در پیام پیامبر دید و با آغوش باز آن را پذیرفت و همۀ موجودیت خودش را به میدان آورد و به امید استقرار توحید، عدالت، عشق و آزادی تسلیم حق شد. ملت ایران همۀ هویت خودش را به صحنه آورد و برای برپایی سعادت جامعۀ بشری خودش را فدا کرد. البته اگر پیامبر اسلام آن زمان مبعوث نمی‌شد، حتماً جامعۀ ایرانی دچار انقلابات فراوانی می‌شد. اعتراضات شروع شده بود. ملت ایران تسلیم حق شد. باوری در ملت ایران به وجود آمد که ساکنان سرزمین وحی امانت الهی را به خوبی پاسداری و حرکت کمالی بشر را پیش‌قراولی خواهند کرد.
ملت ایران تصور کرد که آنها بار امانت را به درستی به دوش خواهند کشید و به آنها سپرد. یک مدت گذشت، آرام‌آرام شرایط عوض شد. جانشینانی به نام پیامبر آمدند. ملت ایران مشاهده کرد که مسیری که پیامبر ترسیم کرده است، طی نمی‌شود و آرمان‌ها دنبال نمی‌شود. ارزش‌های الهی از اولویت ساقط می‌شوند. تعصبات قومی بدتر از قبل، اما امروز با لباس پیامبر و تقدس جانشین و میراث‌دار پیام پیامبر شده‌اند و وارثان حقیقی پیامبر یکی پس از دیگری و پس از تحمل فشارهای سنگین یا قطعه قطعه می‌شوند یا مسموم و زندانی می‌گردند. فاسدها حاکم شده‌اند. متوکل عباسی، جانشین پیامبر شده است. ثروت‌ها انباشته و جامعۀ طبقاتی برپا شده است. عرب و عجم رسمیت و قانونیت پیدا کرده است و برای عرب‌ها حقوق بالاتر و عجم عنصر درجۀ دو اجتماعی معرفی می‌شود. همۀ ضدارزش‌هایی که ملت ایران برای فرار از  آنها به دامن اسلام پناه آورده بود، این بار به نام اسلام بر ملت‌ها و ملت ایران تحمیل می‌شود.
بعضی‌ها می‌گویند تمدن و فرهنگ. کدام تمدن و فرهنگ؟ اگر ما بپذیریم که عباسیان واجد فرهنگ و تمدن‌اند، خودمان از فرهنگ و تمدن ساقط شده‌ایم. یک مشت عیاش، فاسد، دنیاطلب و آدمکش حاکم شده‌اند و جز عیاشی و گسترش سرزمین کاری ندارند. به راحتی حکم قتل صادر می‌کنند. پاکان در زنجیر و ناپاکان بر مسند هستند. همۀ زشتی‌ها، تعصبات و خودبرتربینی‌ها به شکل جدید و با ماسک غیرقابل خدشۀ تقدس وابسته به جانشینی پیامبر حاکم شده است و در این فاصله هویت ملت ایران مضمحل و یک ملت بزرگ، فعال و پیشگام به یک ملت منفعل و منزوی تبدیل شد. ملت ایران یکباره چشم باز کرد و دید داشته‌های گذشته را از دست داده و دستاوردی هم نداشته است و همواره تحت فشار تحقیر و توهین کسانی است که بویی از حقیقت پیام پیامبر اسلام نبرده‌اند. داستان تحقیرها داستان غم‌باری است. چه کسی را تحقیر کردند؟ یک ملت شجاع بزرگ را تحقیر کردند. بگذارید اینجا به عظمت ملت ایران دو اشاره بکنم.
شما داستان کراسوس و سورنا سردار ایرانی را می‌دانید. بالاخره نبرد بود. سورنا سردار ایران کسی را برای مذاکره با کراسوس فرستاد، نشستند، گفتگو کردند و با هم به تفاهم نرسیدند. کراسوس بلند شد با یک غروری گفت: مذاکرات کافی است. بقیۀ مذاکرات در پایتخت ایران. این سرباز دلاور ایران برخاست، نیشخندی زد و او را مسخره کرد. گفت چرا می‌خندی؟ گفت اگر در کف این دست مو دیدی، پایتخت ایران را هم خواهی دید و بعد آن فرماندۀ متجاوز به دست همین سربازان شجاع قلع و قمع شد و او از هزار کیلومتری پایتخت ایران هم عبور نکرد. در همین دوره، وقتی صدام حمله کرد، وسط جلسۀ کنفرانس خبری بلند شد. گفتند چرا بلند می‌شوی؟ گفت بقیه‌اش در تهران. امروز با آرزوی رسیدن به تهران و آبادان با یاران خودش در جهنم محشور است. این ملت بود.
عزیزان من! یک غصۀ تاریخی بر ملت ایران حاکم شد. ملتی که می‌خواست دنیا را به سعادت برساند، امروز اسیر یک عدۀ بی‌فرهنگ شده است. اگر وضع به همان منوال جلو می‌رفت، اثری از پیام پیامبر در عالم باقی نمی‌ماند. این نقطۀ کلیدی من است و ان‌شاءالله به فردوسی می‌رسیم. این ابیات وصف حال ملت ایران در آن زمان است.

ناله خفته در گلو، کاری بکن

سینه پر درد است فریادی بکن

کار رسمان و دو دست مرتضی

رد گل‌ میخی به پهلوی ضحی

دیو و دد بر منبر و محراب شد

زهر نامردی درون آب شد

شد جوانمردی به نامردی اسیر

تخت پور مصطفی آماج تیر

رأس فرزندان مصباح الهدی

اختر رخشنده بر سرنیزه‌ها

شیر پنجم مانده از اهل کسا

سر برآورد از زمین کربلا

جای پیغمبر ولی سفیان و جهل

کشتن یاران حق آسان و سهل

این حدیث جاری و زخم دل است

قصۀ پیکار حق و باطل است

ای خدا دنیا پر از بیداد شد

طاقت یاران مولا طاق شد

کشتی نوح است بر گل مانده است

چشم‌ها بر مهر آخر مانده است

گو بیا آرام جان کاری بکن

سینه پر دَرد است فریادی بکن

حکیم ابوالقاسم فردوسی در ابتدای غیبت کبرای امام زمان (عج) به دنیا آمده است. جالب است که حضرت رودکی در ابتدای غیبت صغرا به دنیا آمده است و در انتهای غیبت صغری از دنیا رفته است و مرگ او همزمان با تولد فردوسی بود. در ذهن من این‌گونه است که دو سربازی هستند که پست و انجام یک مأموریت تاریخی را به هم تحویل داده‌اند. اما فردوسی چه کرد. عنایت کنید. در این فاصله این‌طور نبود که دانشمندان و بزرگان ایرانی نبودند. چرا خیلی‌ها بودند، آمدند، گفتند، نوشتند و تلاش کردند که بین خط اصلی و ناب با خط انحراف تمیز قائل شوند و ملت‌ها را آگاه کنند. بعضی‌ها سعی کردند حکومت عباسی را اصلاح کنند. به حکومت نزدیک شدند، رفتند نصیحت و تلاش کردند، اما محو شدند. تلاش‌هایشان ارزشمند و ماندگار، اما تحولی اتفاق نیفتاد. چه کسی تحول را رقم زد؟ حکیم ابوالقاسم فردوسی. به این خاطر است که به او حکیم می‌گویند. چرا حکیم؟ برای  اینکه با یک نگاه عمیق تاریخی درد و درمان را تشخیص داد.
به تذکر اول برمی‌گردم، حکیم ابوالقاسم فردوسی دید که ملت ایران منفعل شده است. ملتی که باید پرچمدار حق و عدالت باشد و تا یک ملت به معنای ملت صاحب فرهنگ، پشت مکتب قرار نگیرد، مکتبی باقی نخواهد ماند. چه بایست می‌کرد؟ روشن است. از یک طرف بایستی حقیقت مکتب را تبیین می‌کرد. از طرف دیگر هویت موحد عدالتخواه حق‌جوی ملت ایران را زنده و  با این مکتب گره می‌زد و فردوسی همین کار را کرد.
ملت ایران به دنبال راهی نو بود. کار بزرگ فردوسی این بود که هویت ملت ایران را زنده کرد. او روح جمعی موحد و عدالتخواه ملت ایران را مجدداً بیدار کرد و بار امانت را روی دوش ملت گذاشت. گفت: شما خیال کردید اینها دارند مکتب را جلو می‌برند. اشتباه می‌کنید، شما باید این امانت را به عهده بگیرید و جلو ببرید. او همۀ تاریخ ایران را زنده کرد. چشم امید ملت ایران را از متعصبان کور دل به داشته‌ها و توانمندی‌ها و ریشه‌های تاریخی و  آرمانی خود ملت ایران برگرداند. یک بار دیگر روح مسئولیت‌پذیری ملت ایران را زنده کرد. حالا اینها را ببینید. ابیات حضرت فردوسی را در توحید، نبوت، ولایت اهل‌بیت و... دیگر الآن همه حفظ هستیم. حالا برای شما چند بیت می‌خوانم.

تو را دین و دانش رهاند درست

در رستگاری بباید جست

اگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دائم بود مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی (بازگشت به حقیقت مکتب)

دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

گرت زین بد آید گناه من است

چنین است و این دین و راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم

چنین دان که خاک پی حیدرم

و اما حضرت فردوسی می‌خواست هویت ملت ایران و عدالت را زنده کند و می‌خواست بت‌شکنی کند و این نیازمند حماسه است. چرا در قالب حماسه سرود؟ اصلاً دستور کار و موضوع مأموریت فردوسی جز در قالب حماسه  امکان‌پذیر نیست. باید حماسی باشد تا روح را زنده کند. ملتی که نزدیک به سیصد سال آسیب دیده، انقطاع فرهنگی اتفاق افتاده است. ملت ایران به دنبال پیامبر بود، المعتصم بالله نصیبش شد؛ به دنبال توحید بود، شرک و خودپرستی نصیبش شد. آمدند ایران عظیم تاریخ‌ساز را آن‌طور تحت فشار قرار دادند که عنصر درجۀ دو تحقیرشده توسری‌خور شد. تغییر این روند نیازمند حماسه است. ملتی که قرن‌ها در انتظار حاکمیت عدالت تلاش کرده، سروده، سوخته و ساخته، هنر و عشق ورزیده، مجاهده کرده، تحمل کرده، حاکمان  فاسد را به زیر کشیده و با عشق، صداقت و خلوص همۀ وجود خود را در طبق اخلاص گذاشته  است، یکباره بعد از دویست سال می‌بیند همه چیز را از دست داده است. چنین ملتی برای زنده شدن، نیازمند حماسه است. فردوسی آمد از یک‌سو سابقۀ پاکی، توحید و عدالت‌خواهی ملت ایران را به رخ کشید و از سوی دیگر، توانایی‌های ذاتی در فرهنگ‌سازی و تمدن‌آفرینی ملت ایران را شکوفا کرد. او هویت ملت ایران را زنده کرد و راه را که ادامۀ راه نبی، وصی و اهل‌بیت است به خوبی ترسیم کرد. مسئولیت تاریخی ملت ایران و حقیقت اسلام را یادآور شد. شاهنامه توحیدنامه، خدانامه و تفسیر قرآن است. جناب آقای آذر یا صالح‌پور چند بیت خواندند. دیوان، جامع همۀ خصلت‌های زشت است. اینها همه تعلیمات پیامبر و قرآن است.
او حقیقت اسلام و مرز حقیقت اسلام را از زشتی‌ها، پلشتی‌ها، فریب‌ها و تزویرها به خوبی ترسیم کرد. یادآوری کرد که حقیقت اسلام همان گمشدۀ تاریخی ملت ایران است که باید خود ملت از آن صیانت کند. زبان فارسی را زنده کرد و پس از او بود که شکوفایی حقیقی ملت ایران آغاز شد و علما، شعرا و بزرگان آمدند. حافظ، سعدی، خاقانی، سنایی، وحشی، مولوی و خیام آمدند و همین‌طور یک ملت جوشید. نه اینکه اگر او آن کار را نمی‌کرد، اینها نمی‌آمدند، اما ظرفی برای معرفی و تجلی عظمت‌های آنها به نام زبان فارسی وجود نداشت. اگر نبود ما از کجا عظمت حافظ و سعدی را در این زیبایی شیرین فارسی می‌توانستیم دریافت کنیم. تا به امروز نهضت‌ها برپا شد و دانشمندان آمدند. خودش می‌فرماید:

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

کسی گفت ایشان ادعا کرده من زبان فارسی را زنده کردم. کاری نکرده که آن‌قدر ادعا می‌کنید! تمام ملت‌های عالم غیر از آن عدۀ اندکی که مدعی بودند، عجم نامیده می‌شدند. فردوسی همۀ بشریت را زنده کرد. نگاه فردوسی جهانی است. فردوسی با آرش مرز فرهنگی ایران را ترسیم کرد. و به نظر من داستان آرش وصف حال خود فردوسی است. جانش را گذاشت تا مرز فرهنگی ایران را ترسیم کند. مرز فرهنگی ایران کجاست؟ مرز ایران کجاست؟ هرجا توحید، عدالت، عشق، پاکی و آزادی است، آنجا ایران است. نه به معنای آنکه ما می‌خواهیم برویم آنجا حاکم شویم. خیر. آنجا ایران است. ما به آنجا عشق می‌ورزیم و آنجا و مردمش را دوست داریم. مرز ایران، مرز فرهنگ است.
حالا یک داستان هم هست که بالاخره سلطان محمود نپذیرفت. نقل زیاد است. می‌گویند هیچ جای شاهنامه ذکری از سلطان محمود نیست، نپذیرفت. ولی من فکر می‌کنم مسئله بالاتر از این حرف‌هاست. سلطان محمود چشم باز کرد، دید فردوسی همۀ بنیان‌های حکومت‌های غیرعادل، غیرانسانی و غیرالهی را متلاشی کرده است. دید که اگر بخواهد به رسمیت شناخته شود، جایی برای او امثال او و بقیۀ اشغالگران و غیراشغالگران در این سرزمین وجود ندارد. باید رد کند. چقدر جالب است آن صحنه‌ای که صله را می‌فرستد و از آن طرف پیکر فردوسی در حال تشییع است. و چقدر زیباست که خدا نخواست که وجود و شخصیت نازنین فردوسی، به گرفتن صله از آن حاکم آلوده شود که دیگر کار فردوسی برای ما ارزشی نداشت و چه بسا با این نیت که این کار عظیم تخریب بشود، آن کار انجام شد. عزیزان من! کار فردوسی احیاست. امروز هم مسئولیت و مأموریت همان است. پرچم‌داری توحید، عدالت، عشق و آزادی و این شأن ملت ایران است.

سیاوش منم نز پری‌زادگان

از ایرانم از شهر آزادگان

که ایران بهشت است یا بوستان

همین بوی مشک آمد از بوستان

ندانی که ایران نشست من است

جهان سر به زیر دو دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندارند شیر ژیان را به کس

همه یک‌دلانند و یزدان‌شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی‌سواران بُدی

نشستن‌گه شهریاران بُدی

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

 

 

منبع: سایت ریاست جمهوری

نه خرداد هزار و سیصد و نود و یک - مراسم تجلیل از فردوسی پژوهان و ثبت جهانی نقالی