با مردم، برای مردم، تا پیروزی

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ
 
وقتی باران می بارد...گزارش یک خبرنگار از ۳۶ ساعت حضور رییس جمهور در بوشهر
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : توحید

http://president.ir/media/main/26675.jpg

فرودگاه بوشهر - 9:20 صبح


فرودگاه بوشهر با دریای خلیج فارس فاصله چندانی ندارد. هواپیمای حامل رئیس‌جمهور بر آسمان فرودگاه ظاهر شد، مسؤولین استان برای استقبال در جایگاه مخصوص به صف شدند. هواپیما، سنگین و متین فرود آمد و آرام آرام به طرف محل استقبال نزدیک شد. پس از قرار گرفتن پلکان مخصوص، رئیس‌جمهور بر روی آن پا گذاشت برای چند ثانیه بالای آن ایستاد و مصمم و قاطع به اطراف نگاهی انداخت و پایین آمد. عکاس‌ها مدام در حال جنب‌ و جوش بودند. یکی نشسته بود و گردن خود را روی دوربین کج کرده بود، یکی دوربین را بالای دست گرفته بود و شاتر را می‌چکاند. دختر بچه‌ای که لباس محلی پوشیده بود، دسته گل خود را به دکتر احمدی‌نژاد اهدا کرد و شمرده و آهنگین خود را معرفی و به ایشان خوشامد گفت. رئیس‌جمهور به طرف ما (خبرنگاران) آمد و خوش و بش کوتاهی کرد و هدف خود را از سفر بیان کرد: «در این سفر مصوبات دور اول سفر و نیازمندی‌های جدید استان بررسی و تصمیمات لازم در جلسه هیأت دولت اتخاذ خواهد شد.» بلافاصله به طرف مسؤولین استان رفت و با آنها احوالپرسی کرد.




پس از مصاحبه کوتاه رئیس‌جمهور، مسؤولین روابط عمومی نهاد سریعاً باند و میکروفن را جمع کردند. «خبرنگارا عجله کنید، سریع برید سوار مینی‌بوس بشید» داخل مینی‌بوس خبرنگارها با عجله خبر مصاحبه دکتر را به رسانه متبوع خود مخابره می‌کردند و هر کدام سعی داشت اولین باشد. «زود باش دیگه! پس این تایپیست کجاست؟» و یکی دیگر «رئیس‌جمهور مردم بوشهر را مردمی پاک و زلال همچون دریا دانست» پشت نرده‌های فرودگاه، مردم در خیابان‌های اطراف اجتماع کرده بودند، برخی سر خود را لای نرده‌ها جا کرده، گویا منتظر بودند اولین نفری باشند که رئیس‌جمهور را می‌بینند. پلاکاردهایی هم با مضمون خوشامدگویی از نرده‌ها آویزان شده بود و صدای موسیقی محلی (دمام و سنج) به گوش می‌رسید. مینی‌بوس ما سریع از کنار مردم رد شد.


دیگر کار ارسال اخبار تمام شده و بچه‌ها در حال شوخی و آواز خواندن هستند. مینی‌بوس کنار استادیوم بوشهر توقف می‌کند و همگی پیاده می‌شویم. شعارهای مردم از داخل استادیوم به گوش می‌رسید: «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» داخل محوطه می‌شویم. یک گوشه از استادیوم هنوز خالی است و مردم پشت درهای استادیوم تجمع کرده‌اند تا پس از بازرسی وارد شوند، قسمت عمده جمعیت به نرده‌های جلوی جایگاه چسبیده‌اند و با فشار در کنار هم قرار گرفته‌اند.




در دور اول سفرها پلاکاردهای مختلفی از گوشه و کنار جمعیت بالا بود و در آن درخواست ملاقات و نیز مطالباتی به عنوان ارتقاء بخش و منطقه مطرح می‌شد. از پله‌های جایگاهی که برای خبرنگاران در نظر گرفته شده بود، ‌بالا و پایین می‌رفتم و می‌خواستم متن همه پلاکاردها را یادداشت کنم. همه پلاکاردها بدون استثناء خوشامدگویی به رئیس‌جمهور بود و جالب‌ترینش پلاکاردی بود که در سمت خانم‌ها دیده می‌شد: «مقدم ریاست محترم جمهوری را گرامی‌ می‌داریم، دختران کونگ‌فو کار بوشهر» عجیب بود! هیچ پلاکاردی مبنی‌ بر مطالبات منطقه‌ای نبود. بعداً علت آن را از مسؤولان استانی جویا شدم: «به نکته ظریفی دقت کرده‌اید قبلاً این‌گونه خواست‌ها بود. دولت تازه شکل گرفته بود و مردم چون فکر می‌کردند مانند دوره‌های گذشته دسترسی به مسؤولین نخواهند داشت حضور رئیس‌جمهور را مغتنم می‌شمردند. الان دیگر نیازی به این‌گونه خواست‌ها نیست چون به راحتی آن را در دیدار و ملاقات با مسؤولین استان مطرح می‌کنند و مشکلات کم و بیش حل می‌شود.»
 


استادیوم یک مرتبه بلند شد و از هر طرف شعارهایی به گوش می‌رسید. فیلمبردارها و عکاس‌ها به سرعت زاویه دوربین خود را به سمت جایگاه تغییر دادند. «صل علی محمد بوی رجایی آمد»، «عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی»، «صل علی محمد یاور رهبر آمد» صدایی که از طرف خانم‌ها به گوش می‌رسید، بلندتر و محکم‌تر بود. دکتر احمدی‌نژاد با قرار دادن دستانش روی چشم به ابراز احساسات مردم پاسخ می‌داد و با اینکار طنین شعارهای مردم هر چه بلندتر ‌شد. رئیس‌جمهور پس از چند دقیقه، روی صندلی و کنار نماینده ولی فقیه در استان نشست. استاندار در حال ارایه گزارش بود. دکتر احمدی‌نژاد چشمان خود را مانند کسی که بخواهد به راه دوری نگاه کند، جمع کرده بود و تیز و با دقت استادیوم را زیر نظر داشت و گهگاهی با اشاره دست برخی کارکنان اداره کل امور مراسم نهاد ریاست جمهوری را برای گرفتن نامه‌های مردم، راهنمایی می‌کرد و این کار چندین بار تکرار شد. نوبت به سخنرانی رئیس‌جمهور رسید. مردم مجدداً بلند شدند و با تکان دادن پرچم‌هایی که در دست داشتند و سردادن شعار، حمایت خود را از نظام جمهوری اسلامی اعلام کردند.




رئیس‌جمهور سخنان خود را طبق روال معمول که امروز به مطلع اغلب سخنرانی‌ها در کشور تبدیل شده با جمله «اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه» شروع کرد. محکم و با اطمینان سخن می‌گفت و مردم، آرام و چشم به جایگاه بودند و متناسب با سخنان رئیس‌جمهور شعار می‌دادند. هر جا صحبت از ضرورت مقاومت و ایستادگی بود: «هیهات من الذله» و هر جا سخن از دیپلماسی هسته‌ای بود: «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» فضای استادیوم را به لرزه در می‌آورد.


ظاهراً مردم بوشهر این شعار را بیشتر از دیگر شعارها می‌پسندند چرا که با احساس و تعصب خاصی آن را فریاد می‌کشیدند. شاید چون نیروگاه بوشهر در این استان واقع شده نسبت به آن تعلق خاطر دارند و به نوعی دفاع و حمایت از آن را وظیفه خود می‌دانند.
 


یکی از خبرنگاران استانی، با ناراحتی از ناهماهنگی روابط عمومی استانداری به همکار خود - خانمی قدکوتاه که واکمن پاناسونیک به دست داشت - گله می‌کرد. علت ناراحتی‌اش را پرسیدم. «هیچ چی! صبح زنگ زدند برای پوشش خبری سفر به استانداری برویم و بدون هیچ برنامه سفر یا اطلاعات دیگری فقط یک کارت خبرنگاری به دستمان داده‌اند که اینجا این کارت اعتبار ندارد و نمی‌گذارند عکس بگیریم.»

گفتم: «این موارد را حتماً به مسؤولین نهاد منتقل کن.»

گفت: «ما که دسترسی نداریم.»

- «چرا؟ در طول سفر یا حتی نشست خبری پایانی»


خودش را روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب معرفی کرد. نظرش را راجع به وضعیت استا ن و استاندار پرسیدم:


- «قاعدتاً من نباید از استاندار تعریف کنم ولی انصافاً آدم پرتلاش و دلسوزی است.»




درباره طرح‌هایی که قرار بود از اوایل انقلاب در استان انجام شود از جمله گازرسانی، خط آهن و... حرف زد و ‌گفت: «بوشهر معدن گاز و انرژی است و گاز آن در دهات اروپا مصرف می‌شود ولی خنده‌دار است که بوشهری‌ها خودشان از آن محروم هستند. تازه از پارسال شروع کرده‌اند به لوله‌کشی گاز شهری.» و مثالی که در مورد بوشهر زد بسیار جالب بود: «بوشهر همچون سوزنی است که از قبل آن همه صاحب لباس‌های رنگارنگ شده‌اند و حتی برخی از اطرافیان [...] و [...] با آن جیب‌های گشادی برای خود دوختند اما خودش همچنان لخت است.»




استادیوم یک مرتبه با شعار «احمدی احمدی، حمایتت می‌کنیم»، بلند شد و مردم با مشت‌های گره کرده به سمت جایگاه به حرکت درآمدند. دکتر احمدی نژاد با تکان دادن دست از آنها خداحافظی کرد. بیرون از استادیوم ورزشی، 40-30 نفری به صورت پراکنده انتظار می‌کشیدند که با دیدن دکتر به سمت وی رفتند و در اطراف اتومبیل ایستادند. در بین آنها پیرزنی عصا به دست توجهم را به خود جلب کرد. بی‌تاب می‌نمود و تلاش می‌کرد که خودش را از لابه‌لای جمعیت به دکتر احمدی‌نژاد نزدیک کند. وقتی مأیوس شد، عصایش را به هوا بلند کرد و دکتر متوجه شد و خواست که راه را به روی او باز کنند. کنجکاو شده بودم که چه چیزی از رئیس‌جمهور خواهد خواست. به ماشین رئیس‌جمهور چسبیدم و با یکی دو فشار خودم را به جلو کشیدم. دکتر یکی دو قدم به سمت پیرزن رفت و برای احترام دست‌های خود را روی زانو قرار داده بود و خم شد تا صدای پیرزن را بشنود. پیرزن بر شانه رئیس‌جمهور بوسه زد و در حالی که چانه‌اش می‌لرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود، چند کلمه‌ای با دکتر حرف زد؛ همه حتی خود ایشان از این حرکت غافلگیر شدند و صدای رئیس‌جمهور را شنیدم که می‌گفت: «با دعای خیر شما مادران بزرگ مطمئن باشید که تا آخر ایستاده‌ام.» دکتر احمدی‌نژاد سرش را بلند کرد. دنبال جوان ملوانی می‌گشت که بیمه‌اش قطع شده بود: «کجایی جوون، بیا زود بگو ببینم مشکلت چی بود؟»


به سمت پیرزن برگشتم. خوشحال و آرام روی پله‌های در ورودی استادیوم نشسته بود و نگاهش به سمت رئیس‌جمهور بود.
 


برنامه بعدی، بازدید از چند پروژه از جمله بندر بوشهر بود. داخل مینی‌بوس هنوز تحت تأثیر حرکت پیرزن بودم و اینکه چه انگیزه و حسی او را به این کار وا داشت. گر چه به نظر نمی‌رسید وضع مالی مناسبی داشته باشد ولی چرا ترجیح داد به جای اینکه خواسته مالی مطرح کند صرفاً به ابراز احساسات پرداخت؟ و یا چه ویژگی در احمدی‌نژاد هست که او را به این کار وا ‌داشت؟


مینی‌بوس در امتداد خلیج فارس در حرکت بود. برخلاف تصورم آرام و کوچک به نظر می‌رسد. چند مرغ دریایی به آرامی در هوا سر می‌خورند. اصلاً فکر نمی‌کردم مشهورترین، مهم‌ترین و ثروتمندترین دریای جهان اینقدر آرام و ساکت باشد. انگار خواب است، انگار اهمیتی به خطرات و اتفاقاتی که در دور و برش وجود دارد، نمی‌دهد. شاید هم از اینکه سر به دامن ایران غیور گذاشته، اینقدر مطمئن و سنگین به خواب رفته است. شاید تیترها و مصاحبه‌های عده‌ای که مدام تهدیدات دشمنان را برجسته می‌کنند، به گوشش نرسیده است. شاید هم شنیده به قدری آن ادعاها را پوچ و بی‌ارزش می‌داند که حتی حاضر نیست چرت خود را برای لحظه‌ای به هم بزند و خاموشی را بهترین پاسخ به می‌داند.




همین‌طور محو تماشای دریا و مرغان آن بودم که مینی‌بوس در کنار بندر بوشهر توقف کرد، هوا گرم و آفتابی است. طرح توسعه بندر بوشهر از سال گذشته آغاز شده و اوایل سال 79 به بهره‌برداری کامل می‌رسد و ظرفیت تخلیه و بارگیری اسکله از 5/2 میلیون تن به بیش از 5 میلیون تن افزایش می‌یابد. رئیس‌جمهور در جریان ساخت و ساز بندر قرار گرفت و در حالی که قصد داشت سوار خودرو خود شود، عده‌ای از کارگران و باربرهای بندر که متوجه حضور وی شده بودند هر کدام از یک سو دوان دوان در حالی که سعی می کردند از هم سبقت بگیرند، خودشان را به ماشین دکتر احمدی‌نژاد رساندند. رئیس‌جمهور که عجله‌ای برای سوار شدن به ماشین نداشت، پشت به ماشین منتظر ماند تا همه برسند. قیافه‌ها دارای چین و چروک، سیاه با لب های گوشتی و کارگری بود. دکتر در حالی که یکی از جوانان از علاقه به تحصیل می گفت، دستی به صورت یکی از کارگرانی که امیدوار و معصوم به صورت او نگاه می کرد کشید، او هم بلافاصله دست دکتر احمدی‌نژاد را گرفت و فشرد. پیرمردی که دشاشه پوشیده بود و دستمال سفیدی به سر داشت، دنبال راهی بود تا از میان جمعیت خود را به دکتر نزدیک کند. یکی از مأموران حفاظت متوجه تقلای وی شد و پرسید: «چیکار داری؟»

پیرمرد: «می‌خوام با رئیس‌جمهورم روبوسی کنم.»

- «آخه تو این شلوغی وقت اینکارهاست؟ بذار برای بعد.»


پیرمرد که قد کشیده‌ای داشت همانجا متوقف شد و چشم به دکتر احمدی نژاد دوخت تا شاید گشایشی شود اما رئیس‌جمهور سخت مشغول شنیدن مشکلات بود و متوجه نگاه منتظر پیرمرد نبود. دکتر سوار ماشین شد و جمعیت که راضی و خوشحال به نظر می‌رسند با شعار «مرگ بر آمریکا» و «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» او را بدرقه کردند و پیرمرد همچنان ایستاده بود.
 


مجدداً سوار مینی‌بوس شدم. آفتاب سایه‌ها را زیر پا انداخته است و هنوز نهار نخورده‌ایم، یعنی مجالی نبوده. داخل مینی‌بوس بچه‌ها به سرعت در حال ارسال خبر و به دنبال پیش افتادن از هم هستند، تلاشی که به نظر من بیهوده است. معتقدم سرعت در ارسال اخباری که فراگیری و تأثیرگذاری بیشتری دارند، دارای ارزش فوق‌العاده‌ است ولی برای بقیه اخبار کیفیت تنظیم خبر مهم است که بعضاً فدای سرعت در ارسال آن می‌شود. تلاش برای ارسال سریع رویدادها، اخبار را کلیشه‌ای و بی‌محتوا کرده است.




مقصد بعدی بازدید از روستای «گورک کله‌بندی» است. مینی‌بوس در امتداد دریا حرکت می‌کند. وارد یک جاده خاکی می‌شویم و پس از مدتی بالا و پایین شدن در دست‌اندازهای جاده در محوطه‌ای که مردم روستا جمع شده بودند، متوقف شدیم. به سرعت پایین آمدم و به گشت‌زنی بین مردم پرداختم. تعدادی از روستایی‌ها عکس‌های قاب شده امام(ره) و رهبر معظم انقلاب و شهدای خود را به دست گرفته بودند.




دیدن چهره‌های شاد و خوشحال مردان و زنان، پیر و جوان روستایی لذت‌بخش بود و به قطع و یقین قلم قادر نیست یک هزارم آن حس و حال را منتقل کند. برای خوشامدگویی «دمام و سنج» می‌نواختند و عده‌ای از مردم اطراف آنها گرد آمده بودند. پسری چاق و بسیار هیکلی که پولیور به تن داشت و زیرشلواری‌ خود را روی آن کشیده بود در حال طبل‌زنی بود و با هر ضربه، گردن و کمر خود را به شدت به سمت راست خم می‌کرد. «دمام و سنج» موسیقی محلی منطقه جنوب است و آن را در عروسی و دیگر مناسبت‌های خاص اجرا می‌کنند. این را یکی از اهالی روستا که قاف را غلیظ و کاف را آرام و لطیف تلفظ می‌کرد، گفت. شعار «صلی علی محمد...» یکی از اهالی، مردم را متوجه اتومبیل حامل رئیس‌جمهور کرد. اهالی روستا همگی «صلی علی محمد، بوی رجایی آمد» گویان به سمت ماشین دویدند و در عرض چند ثانیه دور تا دور ماشین را در برگرفتند. تلاش تیم حفاظت بی‌فایده بود. دکتر احمدی‌نژاد از ماشین خارج شد و اهالی با اشتیاق دنبال روبوسی با رئیس‌جمهور بودند. پیرزنی دور از ازدحام جمعیت عکس فرزند شهیدش را روی دست بلند کرده بود و اشک می‌ریخت. دکتر در ازدحام جمعیت به سمت جایگاه سخنرانی هدایت شد. شعارها با اشتیاق مدام پشت سر هم و با صدایی همانند فریاد تکرار می‌شد. وقتی رئیس‌جمهور سخنرانی خود را شروع کرد، همه آرام گرفتند و نگاهشان به جایگاه سخنرانی دوخته شده بود. شاید می‌خواستند همه این لحظات - به گفته خودشان تاریخی - را در ذهن خود ثبت و ضبط کنند. کدخدای روستا می‌گفت: « قبل از تشریف‌فرمایی نور چشم عزیزمان حتی یک شهردار هم به اینجا نیامده بود» اهالی روستا به دقت به سخنان رئیس‌جمهور گوش فرا دادند و این را می‌شد از شعارهایی که متناسب با موضوع سخنرانی می‌دادند،‌ فهمید.




وقتی رییس جمهور از رشادت‌های رییس علی دلواری گفت و اینکه «دشمنان بدانند در همین روستا ده‌ها مثل رییس علی دلواری وجود دارد که اگر بخواهید گستاخی کنید شما را پشیمان خواهند کرد» با شنیدن این سخنان مردان روستا باد به غبغب انداخته و با شعار «الله اکبر» آن را تأیید کردند.


رئیس‌جمهور بلافاصله به رشادت و مقاومت 35 تن از شیر زنان بوشهری در دوران دفاع مقدس اشاره کرد و این بار زنان روستا که چادر را به شکل خاصی به سر کرده‌اند از این سخنان ابراز رضایت کردند. سخنرانی رئیس‌جمهور با تکبیر به پایان رسید. اهالی بلافاصله به بیان مشکلات روستا پرداختند. عمده‌ترین خواسته اهالی، آسفالت روستا بود که رئیس‌جمهور بلافاصله شهردار را به جایگاه فراخواند و رودرروی مردم از شهردار قول گرفت که سریعاً نسبت به آسفالت روستا اقدام کند. این اقدام رئیس‌جمهور شدیداً مورد حمایت و تشکر مردم قرار گرفت. فردای آن روز متوجه شدیم که شهردار به قول خود عمل کرده است. زنان و جوانان روستا سراسیمه دنبال کاغذ و خودکار بودند تا از فرصت حضور رئیس‌جمهور استفاده کرده و بعضاً مطالبات شخصی خود را به دست دکتر برسانند. زنی میانسال که بچه‌اش را روی دست چپ به بغل گرفته بود و با دست دیگر گوشه چادرش را در دست داشت، جلو آمد و گفت: «آقا می‌شه از کاغذت بهم بدی؟» یک برگ از دفتر یادداشت جدا کردم که گفت: «یه چیزی بنویس بدم رئیس‌جمهور»

- «چی بنویسم؟»

«بنویس اثاثیه منزل ندارم، سه تا بچه دارم و شوهرم بیکار است.»


برای گفتن شماره تلفن، پسر همسایه‌شان را صدا زد و از او خواست شماره‌شان را بگوید تا بنویسم.


وقتی نوشتن نامه تمام شد، دیدم یکی دو نفر دیگر از خبرنگاران هم در حالی که یکی از اهالی روستا در کنارشان ایستاده مشغول نوشتن نامه هستند.




دکتر احمدی‌نژاد برای ملاقات با خانواده شهدای روستا به منزل یکی از آنها رفت و پس از حدود نیم ساعت بیرون آمد با بدرقه پرشور و با هیجان اهالی از آنجا خارج شدیم.











حضور در بین ایثارگران و خانواده شهدای استان بوشهر برنامه بعدی رئیس‌جمهور است. خبرنگاران اخبار خود را ارسال کرده و خودشان را روی صندلی «ول» کرده‌اند. بعضی در حال چرت زدن هستند و آنهایی که بیدار هستند، دل و دماغ حرف زدن ندارند.




به محل سخنرانی می‌رسیم. سالن ورزشی فجر مملو از جمعیت است. در ردیف اول جانبازان قرار گرفته‌اند و پشت‌سر آنها زنان و مردانی که بعضاً عکس فرزندان شهیدشان را محکم روی سینه چسبانده‌اند. عده‌ای روی صندلی خم شده و با عجله در حال نوشتن نامه هستند. با وارد شدن رئیس‌جمهور شعار «صل علی محمد حامی رهبر آمد» در فضای سالن پیچید. دکتر مطابق عادت خود با تکان دادن دست و قرار دادن نوک انگشتان روی چشمان به ابراز احساسات مردم پاسخ داد.


تعدادی از مردم نامه‌های خود را بالا گرفته و تکان می‌دادند تا ایشان متوجه آنها شود. دکتر احمدی‌نژاد نیز بلافاصله با اشاره دست، مأموران جمع‌آوری نامه را به طرف فرد مورد نظر هدایت می‌کرد. در این بین یکی از مادران، بچه خردسال خود را روی دست بلند کرده بود. رئیس‌جمهور از یکی از نیروهای تیم حفاظت خواست تا کودک را پیش او بیاورند که بالاخره کودک را گرفته و مورد نوازش قرار داد.




آنچه شگفتی ما خبرنگاران را برانگیخته است، اشراف دقیق و کامل رییس‌جمهور به اطراف خود و با نشاط و سر حال بودن ایشان است. با اینکه ما خیلی جوان‌تر هستیم ولی کاملاً خستگی در چهره و حرکات تک‌تک‌مان محسوس است اما رفتار و حرکات رئیس‌جمهور هیچ فرقی با اول صبح نکرده است. یکی از خبرنگاران که ظاهراً خیلی خسته شده است، می‌گفت: «با این جثه کوچک و ظریف نمی‌دانم این همه انرژی را از کجا می‌آورد؟» سخنان پرشور رئیس‌جمهور با استقبال و شعارهای باصلابت مردم به پایان رسید. هوای بیرون تاریک شده بود. گروهی از خبرنگاران به محل اقامت رفتند و من و چند نفر دیگر از خبرنگاران رفتیم استانداری. رئیس‌جمهور حدود نیم ساعت بعد وارد استانداری شد و با قدم‌های محکم و در حالی که لبخند به لب داشت، از کنارم رد شد و به نمازخانه رفت. با دقت و کنجکاوی به چهره‌اش نگاه کردم، اثری از خستگی نیافتم و از اینکه احساس خستگی و خواب‌آلودگی دارم، از خود خجالت کشیدم. نماز به امامت نماینده ولی فقیه در بوشهر و با حضور رئیس‌جمهور و وزراء در کنار کارمندان استانداری اقامه شد. پس از آن جلسه کار گروه‌های اشتغال و مسکن شروع شد...



جلسات کار گروه‌ها تا نیمه شب ادامه پیدا کرد. در این جلسات کارشناسان و وزراء و معاونین درباره موضوعات مختلف بحث‌های کارشناسی عمیقی داشتند و دکتر احمدی نژاد در همه این بحث‌ها شرکت فعال داشت و بعضاً طرف‌های مقابل خود را به چالش می‌کشید. نکته قابل توجه در این جلسه نوع رفتار رئیس‌جمهور بود. دکتر احمدی‌نژاد در این جلسه برخلاف رفتار لطیف و مهربانی که با مردم دارد خیلی قاطع و محکم با مدیران حرف می‌زد و مانند یک معلم که از دانش‌آموز خود درباره تکالیفش پرسش می‌کند که از تک‌تک آنها حسابکشی می‌کرد. در این میان تلاش برخی مدیران بعضاً برای توجیه ضعف‌های خود و تذکرات رئیس‌جمهور به آنها جالب و دیدنی بود.




خیلی سعی کردم تا موقعی که جلسه ادامه دارد، خودم را سرحال نشان دهم اما پلک‌هایم به شدت سنگین شده بود و مثل این بود که وزنه‌های 5 کیلویی به آن بسته شده باشد. از محل جلسه خارج شدم و رفتم داخل یکی از اتاق های خالی استانداری و روی یک صندلی راحتی که پشت به در اتاق بود، نشستم. سرم را روی میز عسلی گذاشتم، نمی‌دانم چقدر در این حالت بودم که یک مرتبه با صدای همهمه‌ای که در راهرو پیچیده بود، سراسیمه سرم را از روی میز بلند کردم و پشتم را کاملاً به صندلی چسباندم. نزدیک به یک ساعت بود که خوابم گرفته بود. سریع از اتاق بیرون آمدم. مسؤولین در حالی که پوشه‌های پرحجمی در دست داشتند با قدم‌های بلند از جلسه خارج می‌شدند . از گوشه در، نگاهی به داخل اتاق جلسه انداختم. رئیس‌جمهور از صندلی خود فاصله گرفته بود و سمت چپ اتاق کنار در خروجی در حالی که دست خود را بالا گرفته بود و انگشت اشاره خود را تکان می‌‌داد با سه چهار نفر که یکی از آنها از وزراء بود، حرف می زد.


به نظر نمی‌رسید، عجله‌ای برای اتمام بحث و رفتن برای استراحت داشته باشد. یاد حرف یکی از بچه‌های عکاس افتادم که از انرژی زیاد دکتر ابراز تعجب کرده بود. واقعاً این همه انرژی از کجاست؟
 

5:30 صبح (پنج‌شنبه 1386/11/11)




ساعت 5:30 صبح یکی از کارمندان روابط عمومی در اتاق را باز کرد، «خوابت چقدر سنگینه! دوبار اومدم در زدم بیدار نشدی» پتو را از روی سرم کنار کشیدم و پرسیدم: «اذان شده؟».


- «تا حاضر بشی اذان هم میشه زود حاضر بشید، دکتر ساعت 30/6 ملاقات داره » در را بست و رفت. پتو را روی سرم کشیدم فقط کافی بود یکی دو ثانیه چشمایم را روی هم بگذارم تا به خواب عمیقی بروم. زیر پتو در حالی که چشمایم را به سختی باز نگه داشته بودم، دنبال راه فرار و توجیهی می گشتم تا بتوانم مجدداً بخوابم. ولی هیچ راهی نبود و باید برای پوشش برنامه می‌رفتم. به سختی خودم را از جا کندم. مینی‌بوس خبرنگارها کنار خیابان منتظر بود. همگی سوار شدیم. ساعت حدود 6:15 به استانداری رسیدیم. داخل نمازخانه شدیم رئیس‌جمهور با علما و روحانیون بوشهر ملاقات داشت. این را از پلاکاردی که روی دیوار زده بودند، فهمیدم. چهار ردیف سفره انداخته بودند و روحانیون حاضر در نمازخانه که اکثراً محاسن سفیدی داشتند مشغول خوردن صبحانه بودند. با بی‌میلی کنار سفره نشستم و بسته‌ای پلاستیکی که داخل آن کره، پنیر، دو تکه گردو، مربا و حلوای یک نفره بود، جلو کشیدم. سر سفره از چایی خبری نبود و برای غلبه بر خواب آلودگی به یک چایی غلیظ نیاز داشتم. بلند شدم و در جستجوی چایی که رئیس‌جمهور وارد نمازخانه شدند. سلام علیک بلندی دادند و در حالی که لبخند به لب داشتند با تعدادی از علما مصافحه کرده و سر سفره نشستند. همانجا ایستادم وکمی عقب‌تر رفته، به دیوار تکیه دادم، بی‌اختیار به دکتر نگاه می کردم. با خودم گفتم کسی که این همه انرژی دارد باید خوب بخور باشد. به خاطر همین با دقت به رئیس‌جمهور خیره شده بودم تا به اصطلاح از فرضیه خود نتیجه‌گیری کنم. دکتر در حالی که مشغول احوالپرسی با علمایی که سمت چپ و راست وی نشسته بودند بسته صبحانه را باز کرد و از داخل آن پنیر و گردو را بیرون آورد. بعد چایی خواست، به آرامی چند لقمه از پنیر و گردو خورد و با رسیدن چایی از سفره فاصله گرفت و مشغول نوشیدن چای شد.




پس از چند لحظه کسانی که در اطراف رئیس‌جمهور نشسته بودند شاید از سر رودربایستی از سر سفره کنار کشیدند. وقتی همه از صبحانه خوردن فارغ شدند سفره را جمع کردند و این در حالی بود که برخی از روحانیون که عمدتاً جوان بودند، تازه از راه می‌رسیدند.




دکتر احمدی‌نژاد پشت تریبون قرار گرفت و از فرهنگ انتظار فرج امام زمان(عج) سخن گفت و بر ضرورت آشنا کردن مردم با فلسفه انتظار توسط روحانیون تأکید داشت.


برخی از روحانیون از رشد فعالیت وهابیون ابراز نگرانی کردند و ظاهراً خواستار اقداماتی از سوی دولت بودند که دکتر احمدی‌نژاد آنها را به ضرورت وحدت و اجماع بر روی مشترکات دینی فراخواند. جلسه با دعا پایان یافت. بلافاصله علما از جا بلند شدند و به سمت تریبون حرکت کردند. عده‌ای پاکت‌های نامه در دست داشتند و تعدادی دیگر در حال نوشتن نامه بودند. یکی از علما که محاسن سفیدی داشت و به نظر نمی‌رسید بتواند به تنهایی از جا بلند شود کاغذ کوچکی زیر دست داشت و ریز و خوش خط به نامه نوشتن مشغول بود و ظاهراً قصد داشت از کل فضای سفید کاغذ استفاده کند.گویا نوشتن نامه و تلاش برای رساندن آن به دست شخص رئیس‌جمهور تنها مختص مردم عادی نیست چرا که علما نیز تأکید داشتند نامه‌هایشان را حتماً به دست دکتر بدهند. برخی نیز به صورت شفاهی مشکلات خود را بیان می‌کردند. جلسه علما حدود ساعت 8 صبح تمام شد. بعد از این برنامه رئیس‌جمهور برای بازدید از مناطق محروم شهر رفت و پس از آن ملاقات عمومی و چهره به چهره داشت که تا ساعت 14:30 بعدازظهر به طول انجامید.




استانداری بوشهر - ساعت 15




هوا گرم و آفتابی است و عده‌ای از بچه‌های خبرنگار ترجیح داده‌اند لباس زمستانی خود را عوض کنند. چند دقیقه پیش ملاقات چهره به چهره رییس‌جمهور برای رفع مشکلات مردم به پایان رسید. وزراء و معاونین و استاندار و برخی از مدیران بانک‌ها در جلسه استانی هیأت وزیران منتظر حضور رئیس‌جمهور هستند.


با آمدن دکتر احمدی‌نژاد جلسه با قرائت قرآن به طور رسمی آغاز می‌شود. طرح‌ها و برنامه‌های اجرایی از سوی استاندار یک به یک از روی گزارش مکتوبی خوانده می‌شود و رئیس‌جمهور از هر کدام از وزرا مطابق با طرح ارایه شده توضیح می‌خواهد. کم‌کم افراد دیگری نیز وارد بحث می‌شوند. عده‌ای به اجرایی نبودن برخی طرح‌ها نظر دارند و عده دیگر موافق اجرایی شدن آن هستند. رئیس‌جمهور از تک‌تک آنها دلیل و استدلال می‌خواهد. بعضاً حرف‌ها به‌گونه‌ای زده می‌شود که انگار با هم دعوا دارند!


بحث‌ها بیشتر با اعداد و ارقام است و مغزم از حلاجی اینگونه مباحث ناتوان است. به ناچار از جلسه بیرون می‌آیم. مباحث مطرح شده بسیار سنگین و حرفه‌ای است و کسی که باید بیش از همه حواسش جمع باشد، شخص رئیس‌جمهور است. قبل از دیدن این صحنه‌ها فکرش را هم نمی‌کردم رئیس‌جمهور شدن این همه سختی و مکافات داشته باشد. نه خواب درست حسابی، نه خوراک و ‌نه تفریح. همه‌اش کار، بحث و چالش و...



آرام آرام از پله‌ها پایین می‌آیم و از ساختمان استانداری خارج می‌شوم. هوا که تا قبل از شروع جلسه خشک و آفتابی بود به کلی تغییر کرده و باد شدیدی می‌وزد و شاخه‌های درختان را به شدت تکان می‌دهد. سرم را پایین می‌گیرم و به طرف نمازخانه استانداری می‌روم. در گوشه‌ای از نمازخانه صندلی چیده‌اند برای مصاحبه پایانی رئیس‌جمهور. خبرنگاران استانی تقریباً همه صندلی‌ها را اشغال کرده‌اند. برخی از آنها یک برگه A4 در دست دارند که سوالاتی در آن نوشته‌اند، و تعدادی از آنها خاطره مصاحبه با وزراء و معاونین را به همدیگر تعریف می‌کنند. بچه‌های خبرنگار که پس از یک و نیم‌روز کار پرمشغله فرصتی پیدا کرده‌اند به نظر می‌رسد دوست دارند این لحظات آخر را با مزاح به پایان برسانند. به حیاط برمی‌گردم هوا تاریک شده و همچنان طوفانی است اما سرد و آزاردهنده نیست. زیر یکی از درختان مخصوص این شهر که اسمش را فراموش کردم، می‌ایستم و یکی از ریشه‌هایی که از تنه درخت بالا آمده و دور تا دور درخت را پوشانده، می‌گیرم و اتفاقات سفر را مرور می‌کنم. حرکت آن پیرزن عصا به دست در بوسیدن شانه رئیس‌جمهور، تلاش کارگران بندر برای بیان مشکلات خود، خوشحالی مردم روستای «گورک کله‌‌بندی» از دیدن رئیس‌جمهور در کنار خود، برخورد پدرانه و مهربان دکتر احمدی‌نژاد با مردم، خستگی‌ناپذیری رئیس‌جمهور، جدیت و اهتمام دکتر احمدی‌نژاد برای حل مشکلات مردم و برخورد سفت و سخت وی با مدیران زیردست خود، و نهایتاً تغییر ناگهانی هوا اتفاقاتی است که برخی از آنها سوالاتی در ذهنم ایجاد کرده که هنوز جواب قانع‌کننده‌ای برای آن نیافته‌ام..
 




در افکار خود غوطه‌ور بودم که قطره‌بارانی بر روی دستم چکید. کم‌کم بر تعداد قطرات باران افزوده می‌شود. داخل نمازخانه رفتم. محافظان رئیس‌جمهور بلافاصله بعد از من وارد نمازخانه شدند و در ورودی خانم‌ها را بستند. بعد از چند لحظه دکتر احمدی‌نژاد به همراه مشاوران رسانه‌ای خود وارد شدند. کنار ستون نمازخانه ایستادم. رئیس‌جمهور با تکان دادن سر و همزمان بالا بردن ابروهای خود سعی می‌کرد با همه بچه‌ها خوش و بش کند و به آنها خسته نباشید بگوید. دکتر وقتی می‌خواست از کنار ما رد شده و روی صندلی خود قرار بگیرد با من و یکی از دوستانم که کنار ستون ایستاده بودیم، دست دادند. دست استخوانی و سفتی داشت. دستم را محکم فشرد: «خسته نباشی جوون».


- «خواهش می‌کنم آقای دکتر! شما خسته نباشید.»


- «ما هیچ وقت خسته نمی‌شویم» و رد شدند. می‌خواستم بپرسم چرا؟ چطور می‌توانید اینقدر انرژی داشته باشید؟ ولی... رئیس‌جمهور محکم و با اطمینان روی صندلی نشست و دربارة مصوبات سفر استانی توضیحات مبسوطی ارایه کرد. در سخنان خود اشاره کرد که ما در جلسات طوری بحث می‌کنیم که اگر کسی از دور نگاه کند شاید خیال ‌کند، اینها با همدیگر دعوا می‌کنند ولی همه این بحث‌ها و جدل‌ها برای حل مشکلات مردم است و نتیجه آن ان‌شاءالله خیر و برکت برای مردم خواهد داشت. صدای شُر شُر باران به گوش می‌رسد، از پنجره به داخل حیاط نگاه می‌کنم و نزول برکت الهی که در زیر نور چراغ به صورت خطوط کشیده دیده می‌شود، به شکل زیبایی خودنمایی می‌کند.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری
http://president.ir/fa/8396